-->-->-->
-->-->-->
عاشÙx82اÙx86Ùx87 ترÙx8aÙx86 Ùx85طاÙx84ب Ùx83Ùx84Ùx8aÙx83 Ùx83Ùx86
زندگی آدم گاهی به لحظه ای می رسد که در آن احساس می کنی از همۀ آن چیزهایی که زمانی برایت پرمعنا بودند و رویاهایت را تشکیل می دادند فرسنگها فاصله داری. پشت سرت را که نگاه می کنی جز انبوهی از خاطرات رنگ باخته چیز دیگری نمی بینی. دیگر از آن دختربچه ای که مشتاقانه آینده را انتظار می کشید خبری نیست. احساس می کنی زندگی ات بی هیچ چشم اندازی تا دوردستها ادامه دارد و تو همان قدر از آینده گریزانی که از گذشته...!
...این لحظه ،شایدلحظه ایه که باید خودت را مثل گندمی که می خواهد بادافشان شود به گذر باد بسپاری تا آن چه از تو باقی می ماند یک مغز خالص نایاب باشد. دانه مغزی که این توانایی را دارد هرجای دیگری از نو بشکفد!
E
برچسب:
نویسنده: s