خرید بک لینک

آب می خواهم سرابم می دهند  عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند  

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است  

در عیان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم

نیستم از مردم خنجر به دست بت برستم بت برستم بت برست

بت برستم بت برستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می بارد چون لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

آه ! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود

از در و دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد مجنون می چکد

این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهاد تان

کوه کندن گر نباشد بیشه ام گویی از فرهاد دارد ریشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیارو دستم تنگ بود

گر نرفتم هر د و پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس فکر مرا کرد؟ نه   فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه    هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی است که حالم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت  :

ما ز یاران چشم یاری داشتیم * .......................*

برچسب: نویسنده: s تاريخ: چهارشنبه 8 آبان 1392 ساعت: 1:34

صفحه بندی