-->-->-->
-->-->-->
عاشÙx82اÙx86Ùx87 ترÙx8aÙx86 Ùx85طاÙx84ب Ùx83Ùx84Ùx8aÙx83 Ùx83Ùx86

در حال قدم زدن در گوشه ای از پیاده رو بودم...
از دور فردی را دیدم که کیسه هایی سنگین در دست دارد
و هر از چندی کیسه ها را زمین می گذارد و نفسی تازه میکند...
به او نزدیک شدم و آرام گفتم :
مسیر من با شما یکی است...میتوانم کمکتان کنم ؟!
فرد با اضطرابی عجیـــــــب گفت : نه...نمیخوام ! مرسی !
از کنارش آرام گذشتم و همچنان که قدم میزدم در فکر فرو رفتم...
دلیل اضطرابش چه چیزی می توانست باشد ؟!
نتیجه ی تفکر : آنقدر تمرکز بر بدی کرده ایم که
هیچ درکی از خوبی برایمان نمانده.../E
برچسب:
نویسنده: s