-->-->-->
-->-->-->
عاشÙx82اÙx86Ùx87 ترÙx8aÙx86 Ùx85طاÙx84ب Ùx83Ùx84Ùx8aÙx83 Ùx83Ùx86
دست بوست گرچه آمد از هوا تیری سه پر
دید چشمت سوی خیمه می دود آنجا نشست
حلقه زد خون دور چشمت تا نبینی بعد را
که چگونه استخوان سینه مولا شکست
آه آری قسمت این بوده نبینی خیمه ها
بعد تو در لابه لای دست آتش سوختند
یا همانهایی که قبل از تو چو موشی بوده اند
بعد تو شیری شده چشم به ......دوختند
از مسیر علقمه تا قتلگاهت ای امیر
بس که تیرو نیزه بر روی زمین افتاده است
شکر میگویند این نامردمان : که ای خدا
تیرهامان شد تمام، از روی زین افتاده است؟
تازه فهمیدم چرا جسمت چنین پاشیده شد
آمدندو نیزه هاشان را به نوبت کاشتند
مطمئن گشتند دیگر بر نمی خیزی و بعد
گوشواره،روسری،چادر،.....چه بغضی داشتند
A
برچسب:
نویسنده: s