-->-->-->
-->-->-->
عاشÙx82اÙx86Ùx87 ترÙx8aÙx86 Ùx85طاÙx84ب Ùx83Ùx84Ùx8aÙx83 Ùx83Ùx86
یه شب نیلی و شفاف تو یه پاییز قشنگ ، وقتی آدما تو خواب و رویاشون بودن، دخترک دستشو برد به آسمون، باهمون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف میزنن ،با خدا غرق تمنا شد و راز...
وسط درد دلش یه چیزی مثل یه مرغ ، بادوتا بال طلایی و یه پرواز لطیف ،از رو آسمون آرزوش گذشت .
دخترک عاشق عاشق شد و بعد چند تا قطره اشک پاک، لبای غنچه ی آرزوشا تر کرد و گذشت.
دخترک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچکس نباشه ،یه روزی مثل یه رویای عجیب میاد و روغصه هاش خط میکشه ،مشقای صبرشا امضا میکنه ، زبون فرشته های عاشقو یادش میده ، اما اون روز کی سر میرسه؟؟؟
دخترک همیشه با گفتن این سوال سخت ، خوابو از چشمای غمزدش می روند.
آدمای سرزمین دخترک ،همشون بنفش و قهوه ای بودن ، شایدم یه دستشون خاکستری ،مثل غم وقتی رو برفای زمستون میشینه ، اما دخترک خودش چه رنگی بود؟؟
هیچ کس جواب این معما را بلد نبود
دخترک به جاده و به پنجره سپرده بود که اگه یه روز یه چیزی مثل وحی ، مثل الهام از مسیر انتظارشون گذشت ،نذارن بره ، بگن اینجا یه کسی پشت چندتا در بسته زیر این سقف کبود عمریه منتظر ورود یه مسافره.
روزا مثل هم گذشت ، دختر چاره ای جز دعا نداشت ، شبا اون بود و نیاز و آسمون ،اما دنیا واسه اون همیشه اینجوری نموند .
یه روزی که مثل هیچ روزی نبود ، یه فرشته ، یه کسی که مثل هیچ کسی نبود ، با دوتا چشم نجیب ، که دل تموم آدما رو مبتلا میکرد ، با یه لبخند قشنگ و صورتی ،مثه برگای گلای شمدونی ،با نگاهی که پر از عشق به یک چلچله بود اومد و واسه همیشه دل دخترک را برد،عوضش غصه هاشو ازش گرفت .
اسم قهرمان رویا های سبز دخترک ، همونی که دخترک عاشق چشماش شده بود ،همونی که دخترک با دیدنش دیوونه شد ،اسم بی نظیری بود ، اسم زیبا چقدر به چهره ی اون می اومد ، همونی که دخترک سفارش نشونی شو به جاده کرد ، عاقبت اومد و موند...
خلاصه زیبای نازنین ما از همون لحظه ی اول دل دخترک رو برد ، به یه جایی که نمی دونم کجاست ، شاید از کهکشونای آسمون دورتره ، شایدم همسایه ی ستاره هاست ، آره زیبا شده بود عشق و نیاز دخترک ، زندگیش بود و همین.
دخترک یه روز دلو به دریا زد ، تو چشای ناز زیبا نگا کرد و با یه شرم خیلی آروم و عجیب و موندنی گفت به اون،دوست دارم ولی اون چیزی نگفت.
تو سکوتش پر اون حرفایی بود ،که اگه یه وقتایی گفته نشه قشنگ تره.
شب اون روز عجیب ، دخترک با دلی آروم و سبک ، با یه آتیش بزرگ که تموم دلشو سوزونده بود ، به امید داشتن یه دلخوشی ، که فقط تو دنیا اون صاحبشه ، چشماشو بست و تو رویاهاش نشست .
دخترک با عشق این فرشته ی صبور و ماه و موندنی ،خیلی بی بهانه زندگی میکرد دخترک فقط با عشق این فرشته رفع تشنگی میکرد ،یاد زیبا شده بود یاد طلوع زندگیش ، مگه از دوری اون خوابش میبرد؟
شب تا چند ساعتی تو خیال با اون حرف نمیزد ، تاتموم اتفاقایی که اونروز واسه اون افتاده بود ، واسه زیبا نمیگفت ، خواب به چشماش نمیرفت ، سحرم وقتی چشاش دیگه داشت رو هم میرفت ، آرزو میکرد تو رویاهاش ببینه فرشته رو .
اما دخترک حالا یه غصه داشت ، یه غم خیلی بزرگ ،رنگ گلهای بنفشه تو غروب ، رنگ بغضی که شقایق می کنه ، رنگ پرواز یه قو از رو دریاچه ی سرد ، میدونین غصه ی دخترک چی بود؟؟
دخترک میگفت اگه یه روز یا یه شب تلخ ، زیبای اون سوار بالای سرنوشت بشه ، اگه تقدیر اونا یک جا ببره، که یه دختر دیگه ، شبا دعا کرده باشه ، اگه اون قبول کنه ،بخواد با سرنوشت بره ، بره پیش دختره ، دختره عاشقش بشه ،اگه وقتی رفت یادش بره ، یه کسی پشت یه انتظار زرد ، داره از دوری اون این جوری پرپر میزنه ، اگه من مثل جزیره های دور دریا ها، توی خاطرات اون واسه همیشه ناپدید بشم ، اگه اون یادش بره یه نفری دیوونشه ، اگه از پیشش بره دق میکنه ، من دیگه غصه هامو به کی بگم ؟ کی میاد گوش کنه که چرا یه روز ، یه کسی گفته به من ، بالای چشمت ابرو ا ....؟
دخترک یه مدتی توی بهار ، شب و روز کارش همیشه گریه بود ، چاره ای جزین نداشت ، گاهی لایه لای گریه هاش یه کم دعامیکرد ، این روزا تا یه کسی حرفی به دخترک میزد که تحملش براش ساده نبود ،روبه روی چشای زیبای نازش می نشست و بهش میگفت ببین ، نازنین ، اینا به شیشه های آرزوم دارن سنگ میزنن،با حرفاشون بال دلم را میشکنن،اون موقع زیبای نازنین ما ، با یه شیوه ی عجیب ، خیلی نرم و ساده آرومش میکرد ، گاهی دلداریش میداد و بعدشم بهش میگفت ،اینو هم مثل بقیه زود فراموشش کنه .
دخترک فقط به حرفای فرشته گوش میداد ،زندگیش بود و همین یه دلخوشی ، کسی که از آسمون از اون بالا اومده بود تا نذاره دخترک بیشتر از این بین آدمای خشک و قهوه ای ، بی پناهی بکشه....
حالا دخترک دوباره مثل قبل ، داره از زندگی و آدما نا امید میشه ، حق داره زیبای اون اگه بره، دوباره اون میمونه با عالمی آدم بد ، آدمایی که گلای باغچه را دوس ندارن ، آدمایی که رو برگای غریب ، پاییز بشه پا میذارن ، دلشون برای بارون شدید تنگ نمیشه ، رعدو برق که میزنه پنهون میشن تو خونشون ، یعنی من با اینا زندگی کنم ؟
این سوال داشت دیگه دیوونه تر از پیشش میکرد ، هی نشست و غصه خورد ، اما راهش این نبود ، پس یه شب نشست و این ماجرا رو ، واسه هر کسی که گمشده داره ترجمه کرد،تا یه روز برای زیبای عزیزش بخونه ، شاید اون بهش بگه چکار کنه .
دخترک همین یه عشقو توی این دنیا داره ، جون هرچی گل نیلوفر تنها توی مرداب خوابیده ، شما ها بهش بگین ،کجا صبوری میفروشن، این دوا فقط دسه فرشته هاس ؟
زیبا چی ؟ اگه بره تحملم تموم میشه، دوباره میشم همون دخترک گذشته ها ، منتها دیوونه تر ....
خلاصه زندگی این دخترک گل خارا و گلای کوچیک حقیقته، که تو حاشیش فقط با خط سرخ یه کسی از آسمون نوشته زیبا جون بمون ، تو بری موندن من معنی دیوونگیه ، آخرین حرفم اینه : تو بری آخر این زندگیه
Ęhsan
برچسب:
نویسنده: s